صهیونیسم | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



چالشهای‌انتخابات رژیم صهیونیستی

بزودی انتخابات در رژیم صهیونیستی آغاز می شود و ما (اسرائیلی‌ها) باید اعضای جدید کنست (پارلمان) و دولت را انتخاب کنیم. سه حزب بزرگ بر سر این جایزه با هم رقابت می‌کنند: کادیما، لیکود و حزب کارگر. با توجه به آن لطیفه، اینجا به بعد را خودتان حدس بزنید.
آیا واقعا ما حق انتخاب داریم؟ به عبارت دیگر، آیا میان این سه حزب تفاوتهای واقعی وجود دارد؟ تفاوت میان این احزاب درست مانند یافتن تفاوت دو تصویر در مجلات سرگرمی آن‌قدر ظریف است که برای کشف آنها واقعا باید تیز بین بود.
البته میان این سه حزب تفاوتهای سیاسی ای وجود دارد. اما اهمیت آنچه که این سه حزب و رهبرانشان در آنها با هم مشترک هستند بسیار بیشتر از آن چیزهایی است که در آن با هم فرق دارند.
بنیامین نتانیاهو می گوید الآن وقت صلح با فلسطینیان نیست. ما باید صبر کنیم تا شرایط مساعد فراهم گردد. البته نه در طرف ما، بلکه در طرف فلسطینیان. حالا چه کسی باید تعیین کند که شرایط در طرف فلسطینیان مساعد است یا نه؟ صد البته بنیامین نتانیاهو. او و یا جانشینانش. و یا جانشینان جانشینانش.
تزیپی لیونی درست برعکس این‌را می گوید  یا به نظر می رسد که درست برعکس این‌را می گوید. ما باید با فلسطینیان صحبت گفتگو کنیم. راجع یه چه؟ خدای ناکرده راجع به بیت المقدس که نه. راجع به آوارگان هم نه. پس راجع به چه؟ راجع به آب و هوا؟ می توان نتیجه گرفت که طرح سیپی ادامه گفتگو و گفتگو و گفتگو است و اینکه هرگز به هیچ توافق عملی نرسیم.
ایهود باراک از موضع مهمی که هشت سال قبل اعلام کرد عقب ننشسته است. وقتی که هشت سال قبل کنفرانس کمپ دیوید به یمن وجود وی به شکست انجامید و او از آن کنفرانس بازگشت اعلام کرد:”ما هیچ شریک صلحی نداریم.”
هیچ‌یک از این سه تا کنون بلند نشده و راحت مثلا به مردم نگفته: من در جریان سال 2009 با فلسطینیان صلح خواهم کرد. این صلح شامل تاسیس یک کشور فلسطینی در مرزهای قبل از 1967 بوده و تغییرات مرزی مختصری به نسبت یک به یک وجود خواهد داشت که بیت المقدس پایتخت هر دو کشور خواهد بود و بر سر راه حلی معقول برای حل مشکل آوارگان توافق خواهد شد. یعنی توافقی که اسرائیل بتواند با آن کنار بیاید.
هیچ یک از این سه به هیچ وجه طرح صلحی را ارائه نکرده اند. فقط حرفهای پوچ. فقط شعار و توجیه. مثل راهی که نتانیاهو پیشنهاد کرد مبنی بر اینکه: بهتر کردن شرایط زندگی فلسطینیان. شرایط زندگی تحت اشغال؟ آن هم زمانی که 600 پست ایست و بازرسی در کرانه باختری مانع عبور و مرور آزاد است؟ آن هم زمانی که هر اقدام خشونت آمیز منجر به مجازات عمومی می شود؟ آن هم زمانی که جوخه های مرگ شبها راه می افتند تا “افراد تحت تعقیب” را نابود کنند؟ فقط یک دیوانه بر روی چنین کاری سرمایه گذاری می کند.
هر سه اینها در این نظر که حماس باید نابود شود با هم مشترک هستند. این درست که هیچ‌کدام از آنها علنا نمیگوید که نوار غزه دوباره باید اشغال شود. هم مردم و هم سران ارتش اسرائیل با این کار به شدت مخالف هستند. اما هر سه از محاصره شدید نوار غزه حمایت می کنند با این اعتقاد که اگر مردم غزه هیچ نانی، هیچ بیمارستان و یا دارویی و هیچ سوختی نداشته باشند قیام کرده و حکومت حماس را سرنگون خواهند کرد. اما فعلا که درست برعکس این تخیل دارد اتفاق می افتد. همین اخیرا 25 هزار نفر یعنی تقریبا نیمی از جمعیت بالغ نوار غزه در یک گردهمایی، سالروز تولد حماس را جشن گرفتند.
هیچ کدام از این سه بلند نشده و نگفته: من با حماس گفتگو کرده و آنها را وارد جریان صلح خواهم کرد.
یا هیچ‌یک تا کنون بلند نشده و نگفته: من در جریان سال 2009 با سوریه صلح خواهم کرد. شرایط معلوم است. من آن شرایط را قبول دارم و قصد دارم معاهده صلح را امضا کنم. شاید هر سه آنها مخفیانه این‌گونه می اندیشند. اما هر یک به خودش می گوید: “بله؟ دیوانه شده ای؟ می خواهی با شهرک نشینهای جولان و حامیانشان در اسرائیل در بیفتی؟” کسی که از ترس درگیری با آبادی نشینان یهودی ساکن کرانه باختری حاضر نیست حتی یک آبادی دورافتاده و تیره روز را از آنجا به جای دیگری منتقل کند، در بلندی های جولان هم چنین خطری نخواهد کرد.
از سوی دیگر هر سه اینها برای خود طرح خروج اضطراری دارند: و آن ادعای تلاش ایران برای ساخت بمب اتمی است. اصلا بدون وجود بمب هسته ای ایران ما چه کنیم؟! باراک اعلام می‌کند، لیونی اعلام می‌کند، نتانیاهو اعلام می کند:”خطر اصلی برای وجود اسرائیل بمب (هسته ای) ایران است!” این یک همصدایی است که با ظرافت هماهنگ شده است.
از آغاز صهیونیسم، این مکتب به دنبال راههایی برای فرار از “مشکل فلسطین” بوده است. چرا؟ چون اگر جنبش صهیونیسم اعتراف کند که حتی ملتی به نام ملت فلسطینی وجود دارد، مجبور خواهد بود برای اوضاع موجود و برای مشکل اخلاقی موجود راه حلی بیابد. بنا بر این برای نادیده گرفتن این وضعیت اسفبار، یک صد بهانه دیگر پیدا شده و هر کدام در زمان خاص خودش.
امروزه هم برای گریز از اوضاع موجود ادعای بمب ایرانی باب شده است. بر اساس این ادعا یک خطر حی و حاضر اسرائیل را تهدید می‌کند. یک خطر وجودی. یعنی اینکه با طرح مشکل فلسطین ما را نرنجانید. در مشکل فلسطین هیچ نکته اضطراری وجود ندارد. حل آن‌را می توان چند سالی (و یا حتی به مدت چند نسل دیگر) به تعویق انداخت. یعنی اینکه بمب ایرانی چیزی است که توجه فوری ما را طلب می‌کند. وقتی ما این مشکل را حل کردیم، (که معلوم هم نیست چطور) آن‌گاه دستمان برای رسیدگی به دردسر فلسطین باز خواهد شد.
البته منطق درست برعکس این را می گوید. اگر ما معاهده صلحی با کل ملت فلسطین به امضا برسانیم و آنها ما را به رسمیت بشناسند عمده مشکلات موجود حل خواهد شد.
پس این‌طور. در موضوعات مربوط به جنگ و صلح تفاوتی میان این سه وجود ندارد. اما در موضوعات دیگر چه؟
بحران اقتصادی اسرائیل تیتر اخبار رسانه ها را پر کرده است. هر سه این کاندیداها وعده می‌دهند که این مشکل را حل خواهند کرد. اما برای یافتن تفاوت میان اظهارات این سه در این خصوص یک میکروسکوپ لازم است.
آدم انتظار دارد که در این خصوص نتانیاهو با بقیه فرق داشته باشد. هر چه باشد، او بزرگترین واعظ خصوصی‌سازی بود. خصوصی سازی همه چیز، از کابل فولادی گرفته تا بند کفش. این تفکر خشک اکنون در ایالات متحده فرو ریخته است و در اسرائیل هم در حال فرو ریختن است. اما آیا این نتانیاهو را ناراحت می‌کند؟ آیا این باعث می‌شود که او سر به زیرتر شود؟ خیر، حتی یک ذره! حالا او با چشم سفیدی تمام خواستار دخالت دولت برای حل بحران اقتصادی شده است. درست مثل لیونی، مثل باراک.
دین و سیاست؟ حتی یکی از این سه نفر هم خواستار جدایی میان دین و سیاست نیستند. حتی یکی از این سه نفر هم خواستار آن نیست که در مدارس دینی دولتی دروس انگلیسی و ریاضیات تدریس شود. نه! خدا نکند! خدا نکند! هر چه باشد همه اینها فردا به حمایت احزاب دینی افراطی مثل حزب راستگرای افراطی شاس نیاز دارند.
موضع اینها راجع به شهروندان عرب اسرائیل چیست؟ هر سه این احزاب به گرمی خواستار حمایت این شهروندان در انتخابات هستد اما هیچ‌کدام به آنها چیز ی واقعی را وعده نمی دهند. مساوات واقعی چطور؟ چرا اما فقط حرف خالی. خودمختاری فرهنگی چطور؟ البته که نه. اجرای توصیه های کمیسیون دولت که بعد از کشتارهای اکتبر سال 2000 برای تحقیقات در این در باره تشکیل شده بود چطور؟ به هیچ وجه!
و این فهرست همچنان ادامه دارد. موضوع پشت موضوع.
پس آیا میان این سه واقعا هیچ فرقی وجود ندارد؟ یعنی آیا رای دادن به یکی از این سه حزب مثل رای دادن به آن دو حزب دیگر است؟
تفاوتهای اندکی میان آنها وجود دارد - اما وقتی ما سرگرم موضوعات حاد و مرگبار باشیم، وجود یک تفاوت کوچک هم اهمیت پیدا می‌کند.
به عنوان مثال، نتانیاهو اگر روی کار بیاید با خود خدم و حشم بسیار راستگرایی را روی کار خواهد آورد. گروه وی شامل عوامل فاشیستی خواهد بود که نباید نادیده گرفته شوند. این خطر وجود دارد که او دولتی بر پا کند که شامل احزاب “راست افراطی” (یعنی:‌فاشیست رک و راست) باشد آن هم در راس حزب اورتودوکس راستگرای شاس. پیروزی وی به تمام جهان نشان خواهد داد که اسرائیل راه منتهی به ورطه سقوط را انتخاب کرده است. چنین رویدادی همچنین ممکن است این احتمال را به‌وجود آورد که اسرائیل با ایالات متحده هم درگیر شود که از این به بعد تحت رهبری باراک اوباما خواهد بود و این کابوس سیاست در اسرائیل است.
حزب ضربه دیده کارگر (که حقش بود ضربه بخورد) دستکم شامل عناصر سوسیال دموکراتی است که آن‌را قدری از دو حزب دیگر متمایز می‌سازد. این حزب ضعیف است اما کاملا نمی توان آن را به حساب نیاورد.
حزب کادیما، که حاصل ازدواج چپ های راستگرا با راستهای چپگرا است، به رغم هر چیزی که در پرونده دارد، قدری بهتر از حزب لیکود است که اکثر کاندیداهایش هم قبلا عضو آن بودند و از آن انشعاب کردند. نتانیاهو و لیونی میوه یک درخت هستند اما هر کدام روی شاخه ای جدا روییده و رشد کردند. هنوز ممکن است که لیونی به نوعی باعث تعجب ماها بشود و نشان بدهد که قدری از نتانیاهو بهتر است. اگر نتانیاهو بخواهد با پیروزی باعث تعجب شود به یک معجزه نیاز خواهد داشت.
البته به جز سه حزب اصلی در این انتخابات، چند حزب کوچکتر تک شعاری هم وجود دارند که هر کدام در لاک خودش بوده و توجه خود را به بخشهای خاصی مبذول داشته اما لااقل برای خود پیامی روشن و صادقانه دارند. این احزاب عبارتند از: احزاب عربی، مرتس، فهرست اورتودوکسها، حزب لیبرمان و حزب “خانه یهودی” (حزب ملی مذهبی سابق.) احتمالا احزاب دیگری هم به فهرست کاندیداهای انتخاباتی افزوده خواهند شد. هر کدام برای خودش داستانی است اما هیچ‌کدام دولت آینده را تشکیل نخواهد داد.
ماجرای واقعی میان همان سه حزب عمده است و ماجرا هم واقعا ماجرای غم انگیزی خواهد بود.
گزینش میان اینها گزینش میان بد، بدتر و بدترین خواهد بود. میان دندان درد، میگرن و کمر درد.
از این انتخابات هیچ چیز خوبی بیرون نخواهد آمد. فقط سوال این است که نتیجه انتخابات به چه بدی خواهد بود؟

نتیجه گیری: این امر دوباره نباید روی دهد!
کاملا محتمل است که عمر کنست بعدی، به یک یا دو سال هم نرسد. بعد انتخابات دیگری برگزار خواهد شد که بسیار هم اهمیت خواهد داشت.
در روز اول فوریه 2009، یعنی روز بعد از انتخابات آتی، آنهایی که به دنبال تغییر هستند باید دوباره بیندیشند. آنهایی که خواستار اسرائیلی دموکراتیک، سکولار و مترقی هستند، و خواستار اسرائیلی در صلح با همسایگانش و همچنین اسرائیلی غرق در عدالت اجتماعی هستند، باید تصمیم بگیرند که زمام امور را خودشان در دست بگیرند.
آنها باید برای تحقق این اهداف مهم، باید تلاش معنوی و سازمانی تازه ای را آغاز کنند. آنها دیگر نباید به رای دادن به بد در مقابل بدتر رضایت بدهند، بلکه باید بالاخره به خوب تر رای بدهند و با بخش هایی از جامعه که تا کنون با آنها شراکت نداشته اند همکاری کنند تا راه حل هایی را بیابند و به شیوه هایی که تا کنون امتحان نشده، آن راه حل ها را به کار ببندند تا در اسرائیل هم مانند آمریکا معجزه ای مانند روی کار آمد اوباما اتفاق بیفتد.
به جای این سه اولاد نا کار آمد و به درد نخور، اولاد چهارمی باید ظاهر شود.

* یوری آونری، یک نویسنده اسرائیلی و از فعالان صلح سازمان”گوش شالوم” است. او از مولفان کتابی است تحت عنوان “سیاستهای ضد یهود” که توسط موسسه کانترپانچ تهیه و منتشر شده است.