آيا امريكا فراتاريخي است؟

استراتژي جنگ‏افروزانه دولت بوش در خاورميانه هنوز هم مورد مجادله و بحث كارشناسان و صاحب‏نظران داخل و خارج از امريكاست و البته كه اين، مهم‏ترين مساله در سياست خارجي امريكا و پديده در عرصه بين‏المللي جهان معاصر همچنان باقي مانده است. چرا كه هم پيامدهاي آن روزبه‏روز نمايان‏تر مي‏شود و هم دنباله داستان همچنان مورد بازخواني امريكا قرار دارد. از سوي ديگر كشورهايي چون چين، روسيه و فرانسه كه از مخالفان اصلي جنگ امريكا در عراق بودند، در صدد ايجاد نوعي ائتلاف هستند و يك‏جانبه‏گرايي امريكا باعث نزديكي هرچه بيشتر آنها شده است. ديپلماسي امريكا در اجراي دكترين حملات پيشگيرانه نه تنها سازمان ملل را دچار آسيبهاي جدي نمود بلكه ديپلماسي امريكا را نيز دچار خدشه‏هاي اساسي كرده است كه هم‏اكنون بحث و جدال بر سر آن در كنگره و ساير اركان سياسي امريكا كاملا جدي شده است. اگرچه دولت بوش به زعم خودش القاعده را متلاشي و صدام را سرنگون ساخته است اما مبهم‏ بودن سازمان القاعده و همچنين يافت نشدن هرگونه سلاح كشتار جمعي در عراق، كاهش اعتبار حقوقي شوراي امنيت، عدم موفقيت امريكا در ايجاد امنيت و ثبات در افغانستان و عراق، همگرايي روسيه و چين و فرانسه در مسايل جهاني اخير و… باعث ايجاد آشفتگي و عدم انسجام در ديپلماسي و استراتژي خارجي امريكا گرديده است. مقاله‏اي كه پيش روي شما گراميان است، دانستنيهاي بيشتري در خصوص اين معضل بزرگ در ديپلماسي و سياست خارجي امريكا در اختيار شما مي‏گذارد. به اميد آنكه مورد استفاده و توجه شما واقع شود.
ايالات متحده بعد از حملات 11 سپتامبر سال 2001 م ائتلاف كم سابقه جهاني‏اي را ترتيب داد تا طالبان را سرنگون و القاعده را نابود كند. چين، هندوستان، ژاپن، پاكستان، روسيه و همين‏طور اروپا از اين حركت حمايت و پشتيباني كردند. ممكن است، نتيجه جنگ نابودشدن القاعده نبوده و تنها آن را پراكنده و متفرق ساخته باشد؛ ولي ماموريت جنگ موفقيت‌آميز پنداشته مي‌شود. دولت بوش هجده ماه بعد، دوباره وارد جنگ شد كه اين‌بار، براي سرنگوني صدام حسين بود؛ اما اغلب كشورهايي كه در جنگ افغانستان از ايالات متحده پشتيباني كردند، اين دفعه، بي‌‌پرده و صريح به مخالفت با تهاجم پرداختند. در واقع، بيشتر كشورهاي دنيا نيز همين كار را انجام دادند. شكست واشنگتن در فراخواني حمايت بين‌المللي براي عزل‌ ديكتاتوري كه همه از او متنفر بودند، يك شكست ديپلماتيك حيرت‌آور به‏شمارمي‌آيد. شكستي كه نه تنها جذب كمكهاي خارجي براي ايجاد ثبات در عراق پس از صدام را بسيار دشوارتر ساخت؛ بلكه سياست خارجي ايالات متحده را براي سالهاي طولاني‏اي كه در پيش‌رو داريم، دچار لطمه خواهد كرد.
به‏دست‏آوردن حمايت براي سياست دولت بوش در مورد عراق نبايد خيلي دشوار بوده باشد؛ زيرا بغداد بارها قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل را نقض كرده بود. دولت بيل كلينتون نيز عراق را از دو جهت تهديدي اساسي به شمار مي‌آورد: نخست، توانايي‌اش در حوزه توليد سلاحهاي كشتار جمعي (WMD) و ديگر، تمايلش براي استفاده از آنها. اعضاي دولت كلينتون نيز با توجه به تاريخچه رژيم صدام در نقض حقوق بشر و امتناع وي از تن دادن به درخواستهاي جامعه بين‌الملل، خواستار تغيير رژيم در عراق بودند.
واقعيت اين است كه تهاجم به عراق هرگز نمي‌توانست معامله آساني به حساب آيد، حتي بعد از حملات يازدهم سپتامبر. مشروعيت بخشيدن به استفاده از زور و جلوگيري از متجاوز شناخته‌شدن ايالات متحده، نيازمند برنامه‌اي جامع و مدبرانه ‌بود. به نظر مي‌رسد، دولت بوش نيز از ابتدا اين حقيقت را دريافته باشد؛ از اين رو، تلاش كرد تا براي خلع سلاح عراق، جامعه جهاني را با خود همراه سازد؛ ولي برخلاف ماه‌ها مذاكره و جدالهاي ديپلماتيك بين‌المللي، واشنگتن نتوانست پيش از ورودش به جنگ، حمايت ديگران را در راستاي سياستش در مورد عراق جلب نمايد. تنها بريتانيا، اسپانيا و برخي از كشورهاي اروپاي شرقي و مركزي در كنار امريكا قرار گرفتند. اين كشورها همانند استراليا از همان ابتدا هم با ايالات متحده بودند.
پس چه اشتباهي رخ داد؟ چرا هنگامي كه رييس جهان آزاد وارد جنگ با يك ديكتاتور بي‌رحم و نفرت‌انگيز شد، بسياري از كشورها از حمايت امريكا خودداري كردند؟ چقدر لطمه و صدمه عايد امريكا شد؟ چه درسهايي مي‌توان از اين افتضاح آموخت؟ بعد از جمع‌بندي گسترده‌اي از نظرات شركاي امريكا در اروپا و سازمان ملل و همچنين ديپلماتهاي آگاه و دست‌اندركار امريكايي مي‌توان گفت كه آموزه‏هاي مهمي از بحران اخير در حال تدوين است.
نخست اينكه توجيه واشنگتن براي جنگ كه هرازگاهي نيز تغيير مي‌كرد، باعث شد تا ناظران بيروني، انگيزه دولت بوش را در اين مورد زير سوال برده و نسبت به تمايل دولت امريكا درخصوص خلع سلاح صلح‌آميز عراق ترديد كنند. دوم: ايالات متحده در همزمان‌سازي پيگيريهاي نظامي و ديپلماتيك توفيقي به‏دست نياورد. به نظر مي‌رسيد، محور سياست  امريكا در خاورميانه مبني برحضور نظامي است و نه هيچ سياست ديگري و از سوي ديگر، الزامات و ضروريات امور ديپلماسي با ديده قهرآلود نگريسته شدند. سوم: شكست در پيش‌بيني تصميم صدام درخصوص پذيرفتن برخي از درخواستهاي سازمان ملل، به معناي مصيبتي پرمخاطره براي استراتژي واشنگتن به شمار مي‌آمد و آخر آنكه تلاش ديرهنگام واشنگتن براي تصويب دومين قطعنامه شوراي امنيت هنوز مي‌توانست يك موفقيت محسوب شود. ايالات متحده علاقه‌مند بود تا بر سر افزايش مدت ضرب‌الاجل شورا، آن هم تنها براي چند هفته با ديگر اعضا به مصالحه برسد؛ ولي چنين مصالحه‌اي كه مي‌توانست ما را به آخرين درس رهنمون كند، پيش نيامد. لفاظي و شيوه عمل دولت بوش به جاي ترغيب مقامات و نهادهاي موثر خارجي، موجب بيزاري و دوري‌گزيني‌ آنها گرديد؛ به‌ويژه تحقيرها و توهينهاي دوسال گذشته واشنگتن نسبت به نهادها و توافقات بين‌المللي، آن بيزاري را تشديد كرد.
يكي از منابع عمده سوءظن اروپاييها نسبت به لشكركشي امريكا به عراق بر سر اين موضوع بود كه واشنگتن تصميم داشت، بدون توجه به آنچه صدام انجام مي‌داد، با او وارد جنگ شود. شايد، اين شك و ترديد به خاطر تغيير در توجيه بوش براي جنگ و نيز به خاطر شكست وي در همكاري فراگير و ثابت‌قدمانه با دوستان و متحدان كليدي‏اش بوده است. علت آن هر چه باشد، اغلب كشورهاي جهان اعتقاد داشتند كه واشنگتن آنقدر در سرنگوني صدام مصمم بود كه هرگز به جواب مثبت صدام نمي‌انديشيد، حتي اگر رهبر عراق نسبت به اخطارهاي بين‌المللي واكنش مثبت نشان مي‌داد.
دولت بوش جدا از موضوع تهديد بودن سلاحهاي كشتار جمعي عراق، دلايل ديگري نيز براي جنگ مطرح مي‌كرد، به عنوان مثال، مقامات دولت بوش ادعا مي‌كردند كه سرنگوني صدام موجب تقويت و حرمت قطعنامه‌هاي سازمان ملل شده و يك دولت سبوع كه شهروندانش را وحشي‏صفت‌، بارمي‌آورد را از بين برده است، نيز اسامه‌بن‌ لادن را از داشتن يك متحد كليدي محروم نموده و دمكراسي را در خاورميانه تقويت مي‌كند. اين دلايل اگر چه ممكن است، قانع‌كننده باشند؛ ولي پيشينه و سابقه عملكرد دولت، باعث تخريب روايي آنها شده است. اين ادعا كه واشنگتن به دنبال ارتقاي قدرت سازمان ملل بوده است، در تضاد با بي‌ميلي پيشين دولت در حمايت از نهادهاي بين‌المللي و حقوق بين‌الملل قرار مي‌گيرد.
باور كردن ويلسون‌گرايي بوش در دقيقه نود، به نوعي توسط اين موارد مخدوش شده است:
1ـــ توهين گذشته وي درخصوص مداخله انساني
2ـــ بدگماني نسبت به آجودانهاي نئومحافظه‌كارش كه بسياري آنها را به عنوان دشمنان همكاري و مشاركت بين‌المللي كه تنها علاقه‌مند تقويت‌ اسراييل هستند، مي‌شناسند.
3ـــ و نيز اين تصور كه امريكا تمايلي به گسترش دمكراسي در رژيمهاي خاورميانه‌اي طرفدار خود نظير عربستان سعودي ندارد. ادعاهاي ايالات متحده مبني بر همكاري نزديك بين صدام و بن‌لادن در صورتي كه اثبات مي‌شدند، مي‌توانست امري قطعي تلقي گردد؛ ولي ارتباط بين آنها هرگز برقرار نشد و تنها در حد يك ادعا باقي ماند و كشورهاي ديگر نيز اين ادعا را نپذيرفتند. در واقع، سازمان سيا به وزارت خارجه گفته بود كه خودش نسبت به اين ادعاها ترديد دارد.
علاوه بر اين، اگرچه بسياري از اهداف ايالات متحده جذاب و خوشايند به نظر مي‌رسيدند؛ ولي پراكندگي اين اهداف به جاي كمك به وضعيت دولت، موجب صدمه‌زدن به آن شد؛ از اين‌رو، استحكام ديپلماسي امريكا، هنگامي ‌كه هر گوشه‌اي از سيستم اداري آن بر اساس دلايل متفاوت و گوناگوني جهت جنگ پافشاري مي‌كرد، از بين رفت، به عنوان مثال، وزارت خارجه دلايل خود را بر روي نقض قطعنامه‌هاي سازمان ملل توسط عراق متمركز ساخت؛ در حالي كه پنتاگون موضوع ارتباط با القاعده را مطرح مي‌كرد. بر اين اساس، به دليل فقدان انسجام در دولت براي بيان مواضع خود تحت يك صدا، هيچ‏گاه پيام واحد و يكساني مخابره نگرديد.
به‌ويژه اظهارات ديك چني ـــ معاون رييس‌جمهور ـــ و دونالد رامسفلد ـــ وزير دفاع ـــ كه زيان‌بار هم بود و باعث شد ناظران شكاك اروپايي تا حد قابل ملاحظه‌اي بر روي آن اظهارات دقت و تامل بيشتري بنمايند. چني و رامسفلد در اظهارات علني خود هرگونه روش بازرسي سازمان ملل را داراي نقص و خدشه‏ذاتي عنوان نموده و بازرسان تسليحاتي سازمان ملل را بي‌اعتبار و ناكارامد خواندند. آنها همچنين، دادن فرصت براي خلع سلاح مسالمت‌آميز را ناچيز شمردند و بناي ساختار نظامي واشنگتن در خليج‌فارس را سرعت بخشيدند. در نيمه سپتامبر سال 2002 م گرهارد شرودر ـــ صدراعظم آلمان ـــ در صحبتهايش با بوش حتي به سخنراني چني اشاره كرد كه چند هفته پيش گفته بود: «فهميدن پيام يك سخنراني از طريق مطبوعات امريكا كه در آن به وضوح بيان شده است كه ما چه كاري مي‌خواهيم انجام بدهيم، خيلي خوب نيست، براي ما اهميتي ندارد كه دنيا و يا متحدان ما چه فكري در مورد آن مي‌كنند.» بوش هم بعدها گفت كه اگر صدام درخواستهاي سازمان ملل را بپذيرد، تغيير رژيم ديگر ضرورتي نخواهد داشت؛ زيرا بر اساس نظر بوش، رژيم كم‏وبيش «تغيير» كرده است. اما اظهارات بعدي مقامات دولتي (به‌ويژه صحبتهاي چني و رامسفلد در مورد محكوم به شكست ‌بودن فرايند سازمان ملل) تعهد بوش به اظهاراتش را به‏طور كامل از بين برد و باعث گرديد تا بسياري از ناظران خارجي ترديد كنند كه آيا واشنگتن به چيزي كمتر از جنگ راضي خواهد شد؟
جدا از همه اينها، اعتقاد همگان بر اين بود كه بناي ساختاز نظامي در خليج‌فارس ناشي از تصميمات سياسي ايالات متحده است و همين موضوع باعث شد تا بسياري نتيجه بگيرند كه بروز جنگ اجتناب‌ناپذير است. اروپاييها احساس كردند، زور و استفاده از اهرم نظامي به جاي اينكه در خدمت ديپلماسي امريكا قرار گيرد، خود تبديل به يك هدف و آرمان شده و واشنگتن به روشني، ديپلماسي را براي صاف‌كردن جاده تهاجم به‏كارگرفته است. مقامات سطح بالا نظير سياستمداران اصلي بريتانيا نااميدانه دريافتند كه جدول زماني مطرح شده نظامي، تعيين‏كننده است نه سياست خارجي امريكا. حتي برخي از منتقدان مي‌گفتند كه دولت بوش تمام عمليات سازمان ملل را به عنوان راهي مي‌بيند كه باعث توقف‌ زمان براي آماده‌شدن نيروي نظامي امريكا مي‌شود.
كسي كه به فكر برنامه‌ريزي دقيق است، در بهترين شرايط به همزمان‌سازي زور و ديپلماسي مي‌پردازد؛ زيرا اين همزمان‎سازي عملي ظريف است كه به تعادل مي‌انجامد. اروپاييان كه در انديشه راهي بودند تا پيش از جنگ جهاني اول و در شرايط جنگ غيرقابل اجتناب، موجب بسيج نيروهاي نظامي در مقابل ناكارامدي ديپلماسي شود، نسبت به اين شيوه عمل حساسيت ويژه‌اي دارند. البته اين بدان معنا نيست كه اروپاييها در تشخيص نقش حياتي و بحراني‏اي كه هنوز، زور مي‌توانست بازي كند، واقف نبودند. دانشمندان و دولتمردان بين‌المللي مي‌دانستند كه تمايل امريكا مبني بر گسترش و استفاده از زور (حتي در صورت ضرورت به طور يك‌جانبه) موجب شد تا شوراي امنيت حالت و موضع محكم‏تري در برابر عراق اتخاذ كرده و خواستار بازگشت بازرسان سازمان ملل با امكان دسترسي نامحدود و گسترده و همچنين ارايه تسهيلات كليدي و موثر به آنان گرديد. حتي ژاك شيراك ـــ رييس‌جمهور فرانسه ـــ نيز تاييد مي‌كرد كه مانور به‎كاربردن زور توسط ايالات متحده، صدام را براي پذيرفتن شرايط مزبور تحت فشار قرار داده بود. اشتباه شيراك در اين بود كه فكر مي‌كرد، مي‌تواند نقش ايالات متحده در جهت تقويت سياست مطلوب خود در قبال عراق را محدود نمايد. سياست شيراك، محدودسازي عراق از طريق بازرسيهاي گسترده و قاطعانه بود.
در حقيقت، قدرت امريكا باعث پيشبرد عمليات چندجانبه موثر در عراق شد؛ ولي دولت بوش پس از اين بايد براي حفظ حمايت بين‌المللي و تنظيم جدول زماني نظامي‌اش با واقعيتهاي ديپلماتيك، از خود تمايل نشان مي‌داد. اتخاذ سياست همزمان‌سازي موجب مي‌شد تا اقدامات سياسي و نظامي موازي، درماندگي كنوني را تعديل كند. كليه بازيگران مهم صحنه سياسي اروپا هم‌اكنون مي‌گويند، اگر عراق تا آن زمان، به طور كامل خلع سلاح نشده بود، آماده مي‌شدند تا استفاده از زور عليه عراق را مورد حمايت قرار داده و يا دست‏كم آن را تصويب نمايند. اگر تا آن موقع صبر كرده بوديم، به همه ثابت مي‌شد واشنگتن براي تامين حمايت بين‌المللي حاضر است، گام بيشتري بردارد؛ ولي دولت بوش چنين تمايلي از خود نشان نداد. بدون شك، جدول زماني اعلام شده، متضمن معضلات و مشكلات پيچيده و جدي لوجستيكي بوده است، به عنوان مثال، آيا نيروهاي نظامي مي‌توانستند در طول تابستان در منطقه باقي بمانند؟ با اين وجود، اين معضل قابل حل بوده است. آرايش قشون مي‌توانست با آرامش بيشتري انجام شود و دشواري تداركات نظامي را براي ارتشهاي كشورهاي متحد و تا خاتمه تابستان كمتر كند و يا همان‎گونه كه ارتش بريتانيا در نظر داشت، تجهيزات و سازوكارهاي نظامي در منطقه باقي مانده و افراد نظامي به طور چرخشي به انجام ماموريت خود مي‌پرداختند. لندن به شدت اعتقاد داشت كه مزاياي ديپلماتيك انتظار تا پاييز، موجب كاهش ميزان سختيهاي تكنيكي عمليات خواهد شد.  به عبارت ديگر، اصلي‌ترين حامي واشنگتن، اولويت زيادي براي كسب يك راي مثبت در شوراي امنيت و درنتيجه، جلب حمايت بين‌المللي قايل بود. او همچنين آماده بود تا مقدمات لازم براي تحقق نتايج مذكور را فراهم سازد؛ در صورتي كه دولت بوش اين‏گونه فكر نمي‏كرد.
در حقيقت، دولت حتي معمولي‌ترين تنظيمات را در مورد طرحهاي نظامي‌اش اجرا نكرد و اگر اين كار را مي‌كرد، مي‌توانست موجب افزايش حمايت ديپلماتيك براي جنگ ‌شود، به عنوان نمونه در پايان مذاكرات براي قطعنامه دوم، لندن نتوانست واشنگتن را راضي به چند هفته تاخير در شروع جنگ نمايد. در صورتي كه واقعيت نشان مي‌داد، صبر مي‌توانست به تامين حمايت اكثريت كمك نموده و از سوي ديگر، مقامات ارشد نظامي اذعان داشتند كه آن تاخير، تاثير قابل توجهي بر نحوه هدايت جنگ ندارد. روشن بود كه دولت اهميتي به اينكه حمايت بين‌المللي را با خود خواهد داشت يا نه، نمي‌داد و اروپاييها اين نكته را دريافته بودند.
بزرگ‏ترين اشتباه دولت در ترتيب دادن جنگ اين بود كه برنامه‌ريزي و آينده‌نگري لازم را نداشت. همچنين، تلاش براي ايجاد زمينه‌اي كه در آن احتمال پذيرفتن قطعنامه 1441 توسط صدام پيش‌بيني شده باشد، به عمل نيامد؛ از اين‌رو، واشنگتن براي رويارويي با واكنش واقعي صدام نسبت به تقاضاها و درخواستهاي سازمان‏ملل و نيز تهديد به تهاجم، برنامه و استراتژي خاصي نداشت.
اتفاق نظر بر سر تصويب قطعنامه 1441 در نوامبر سال گذشته باعث پنهان ماندن اختلافات عمده موجود در ميان اعضاي كليدي شوراي امنيت سازمان ملل گرديد. اگرچه راي به اين قطعنامه، حكايت از يك موفقيت واضح ديپلماتيك داشت و نشان دهنده حمايت بين‌المللي از اتخاذ موضعي سخت‌گيرانه‌تر در مورد خلع سلاح عراق بود. از سوي ديگر، شورا با اين كار خود تعدادي سوالات دشوار را بدون پاسخ گذاشت، به عنوان نمونه، اين سوالات كه آيا قطعنامه ديگري قبل از حمله نظامي لازم است؟ پاسخ مثبت عراق چگونه بايد مورد بررسي قرار مي‌گرفت؟ و از همه مهم‏تر اينكه چه مقدار زمان به صدام داده شود تا تفاوتهاي موجود گزارش‌ خود در مورد سلاحهاي كشتار جمعي را اصلاح كند؟
متاسفانه، هنگامي كه قطعنامه 1441 تصويب مي‌شد، تلاشي براي حل اين ابهامات به عمل نيامد. همچنين، قدرتهاي بزرگ براي هر يك از چهار واكنش احتمالي عراق به قطعنامه برنامه‌هاي ديپلماتيكي را تدارك نديدند و در عوض، همان‎گونه كه يكي از معماران ديپلماسي سازمان ملل گفت، تمام بازيگران اصلي صحنه در يك «تعطيلات ديپلماتيك» به سر مي‌بردند.
نخستين واكنش قابل تصور از سوي عراق، تسليم شدن بود. صدام با روبه‏رو ديدن خود در برابر چشم‌اندازي كه منجر به از دست دادن قدرت مي‌گرديد، ممكن بود كه به پذيرش قطعنامه‌هاي سازمان ملل تن دردهد. اگر او صادقانه عمل كرده بود و امكان دسترسي راحت و فوري به دانشمندان، اسناد و مدارك دال بر وجود يا از بين بردن سلاحهاي كشتار جمعي را فراهم مي‌آورد، جنگي روي نمي‌داد.
بوش و بلر موافقت كردند تا در صورت خلع سلاح واقعي عراق، از جنگ صرف‌نظر كنند و اين در حالي بود كه بيشتر دنيا نسبت به اين موضع دولت بوش بي‌اعتماد بودند.
دومين اتفاقي كه ممكن بود رخ دهد، سناريوي «تفنگ دودي» بود. اگر صدام داشتن برنامه‌اي براي تكثير سلاحهاي كشتار جمعي را انكار مي‌كرد؛ اما دسترسي نامحدود به تمام سايتهاي مورد نظر را ممكن مي‌ساخت، اين انتظار مي‌رفت كه بازرسان سازمان ملل موفق به پيداكردن تسليحات معروف به «تفنگ دودي» شوند كه شايد موشك اسكاد و يا مخفي‌گاه‎هاي سلاحهاي بيولوژيكي مي‌بود. مقامات ارشد و بلندپايه در واشنگتن و لندن اعتقاد داشتند كه چنين سلاحهايي وجود داشته و برملا مي‌شوند. اگر مدركي دال بر اين موضوع به دست مي‌آمد، حمايت از جنگ نيز شكل مي‌گرفت، به عنوان مثال، ولاديمير پوتين ـــ رييس‌جمهور روسيه ـــ در يك پيام خصوصي به بوش گفته بود، اگر چنين مدركي پيدا شود، او نيز با جنگ موافقت خواهد كرد.
سومين سناريو نيز مي‌توانست اين باشد كه صدام خودش را به ورطه خطر بكشاند. مانند كاري كه او در سال 1998 و موقعيتهاي بيشمار ديگري انجام ‌داد. او در سال 1991 در خصوص خروج از كويت امتناع كرد. در بهار امسال نيز انگيزه ديگري براي حمايت گسترده از جنگ به‏وجودآمد، به عنوان نمونه، اگر اجازه دسترسي به سايتهاي تسليحاتي مشكوك خود را نمي‌داد و يا دست‏كم با بازرسان سازمان ملل همكاري نمي‌كرد، تمام دولتهاي قدرتمند از تهاجم عليه عراق حمايت مي‌كردند. حتي دومنيكن دي ويلپن ـــ وزير امور خارجه فرانسه ـــ نيز سرانجام، اذعان داشت، در چنين شرايطي (عدم همكاري عراق با بازرسان سازمان ملل) اگر قدرتهاي روسيه وچين جنگ را وتو نمايند، فرانسه به ائتلاف اقدام نظامي مي‌پيوندد.
با اين وجود، آنچه كه درنهايت رخ داد، سناريوي چهارم بود؛ يعني پذيرش جزيي. چيزي كه واشنگتن انتظار آن را نداشت. عراق، مسووليت اثبات‌ از بين بردن سلاحهايش را نپذيرفت و اظهارنامه‌اي نامعقول و نامناسب در مورد برنامه‌هاي تسليحاتي‌ خود به سازمان ملل ارايه كرد كه بخشي از آن شامل گزارشات قبلي‌اش به سازمان بود؛ ولي به بازرسان اجازه دسترسي به سايتهاي مورد سوال را داد و در مجموع، با آنها همكاري كرد. عراق همچنين به بازرسان اجازه داد، از كاخهاي رياست جمهوري و ديگر مكانهايي كه پيش‏تر بازرسي از آنها ممنوع بود، ديدن كنند. از سوي ديگر، عراق ده‌ها فروند موشك سام را كه سازمان ملل اعلام كرده بود، بْرد غير مجاز دارند، نابود كرد. اجازه مصاحبه با برخي از دانشمندان بلندپايه داده شد و روشهاي جديدي براي اثبات اينكه سلاحهاي ممنوعه نابود شده‌اند، به‏كاربرده‏شد. واشنگتن از اين همه پيشرفت در همكاري عراق با سازمان ملل غافلگير شده و نتايج حاصل از اين همكاريها براي امريكا مصيبت‌آور بود.
بهترين راه براي واشنگتن به منظور برخورد با موضع جديد عراق مبني بر پذيرش برخي از خواستهاي سازمان ملل اين بود كه جدول زماني را براي كامل شدن تحقيق پيرامون خلع سلاح عراق معين كرده و راهي براي بررسي و قضاوت درخصوص صحت خلع سلاح و از بين رفتن تسليحات مورد نظر، توسط رژيم عراق مشخص سازد. دستيابي به چنين نتايجي مستلزم ديپلماسي دقيق و چندجانبه‌گرايانه‌اي بود. دولت بوش مي‌توانست از همان ابتدا با نزديك كردن خويش به قدرتهاي بزرگ و اصلي صحنه بين‌المللي، در مورد روش و يا ديگر راه‌هاي خود با آنها به بحث و گفت‌وگو بنشيند، به عنوان نمونه، پوتين مي‌توانست در يك سلسله مذاكرات سطح بالا شركت داده شود. اين اقدام، مي‌توانست نشانه‌اي باشد از قايل شدن احترام براي روسيه و نمودي براي مشاركت و همكاري حقيقي. با توجه به اظهارات مقامات بلندپايه و رسمي دولت روسيه، پوتين به منظور مساعدت، موافقت خود در تدارك ضرب‌الاجل براي عراق مبني بر پذيرش درخواستهاي سازمان را اعلام مي‎كرد. مقامات فرانسه نيز به همين نحو ادعا كردند كه شيراك در صورت برقراري يك جدول زماني 9 ماهه از همان ابتدا، نسبت به استفاده از زور اعلام همكاري مي‌كرد. ديگر اعضاي شوراي امنيت كه داراي حق وتوي نوبتي بودند (نظير آنگولا، كامرون، شيلي، گينه، مكزيك و پاكستان) با جدول زماني كوتاه‏تري در حد چهارماه نيز موافق بودند؛ ولي هيچ‌گونه رايزني‏اي از اين دست بين بوش و وزير امور خارجه‌اش، كولين پاول و همكارانش صورت نگرفت.
در واقع، سناريوي «پذيرش جزيي» (پذيرش بخشي از درخواستهاي سازمان ملل توسط عراق) حتي قبل و يا بلافاصله پس از تصويب قطعنامه 1441 به طور جدي به‏كارگرفته‏نشد. هنگامي كه عراق چنين رويه‌اي (پذيرش جزيي) را اتخاذ كرد، به نظر مي‌رسيد كه ايالات متحده آماده رويارويي با آن نبوده است و اين عدم آمادگي شايد، به علت اختلافات درون دولت بر سر اينكه درچنين شرايطي چه بايد كرد با تندرو‌هايي بوده است كه به چيزي كمتر از پذيرش كامل و بدون قيد و شرط عراق رضايت نمي‌داده‌اند. با اين وجود و بدون توجه به اين دلايل مي‌توان گفت كه واشنگتن برنامه‎اي براي جايگزيني نداشته است. متحدان به دليل فقدان بسترسازي ديپلماتيك تا ماه فوريه كه تلاش براي حمايت از قطعنامه‌اي براي تاييد جنگ آغاز شد، منتظر ماندند.
با اينكه واشنگتن درصدد تصويب قطعنامه دوم بود، چرا نتوانست اكثريت آرا را جلب نمايد؟ اين شكست، مدت طولاني در اذهان خواهد ماند. شايد، راحت‌ترين جواب براي اين شكست سرزنش كردن شيراك باشد، با اين پيش‌زمينه كه تهديد به وتوي او موجب شد تا اعضا مردد شوراي امنيت نتوانند از پيش‌نويس اين قطعنامه حمايت كنند؛ اما واقعيت، پيچيده‌تر از اين است.
دولت بوش در جريان مذاكرات مربوط به قطعنامه 1441 در پاييز سال 2002 به طور كامل استدلال مي‌كرد كه براي مجاز شمردن استفاده از زور نيازي به قطعنامه دوم نيست. اين موضوع براي ماه‌ها به عنوان موضع‌گيري دولت باقي ماند تا اينكه بلر در فوريه سال 2003 بوش را متقاعد ساخت، اگر آنها به دنبال قطعنامه دومي نباشند، او (بلر) رهبري حزب كارگر را از دست خواهد داد. بوش با حمايت بي‌شائبه‌اش از بلر تصميم گرفت براي كمك به دوستش، موضع خود را تغيير دهد.
در همين زمان، اصرار فرانسه مبني بر اينكه مجازشمردن جنگ نياز به قطعنامه ديگري دارد نيز باعث تغيير مواضع بلر و بوش گرديد. از سوي ديگر، ناگهان فرانسه تصميم گرفت از زورآزمايي با ايالات متحده صرف‌نظر كند. در همين راستا، ژان دي ويدلويت ـــ  سفير فرانسه در واشنگتن ¬¬ـــ به ديك چني گفت كه پاريس و واشنگتن بايد به وضوح «با مخالفت، موافقت كنند» فرانسه از طريق ديگر كانالهاي ديپلماتيك، امريكاييان را به دورزدن كامل شورا سفارش كرد. آنها به واشنگتن گفتند: «تفسير شما از قطعنامه 1441 (مبني بر مجازشمرده‌شدن جنگ در متن آن) قانع‏كننده است و شما بايد به تفسير خودتان اعتماد كنيد.»
با اين وجود و برخلاف چرخشهاي مزبور، واشنگتن و لندن تصميم گرفتند، پيگير قطعنامه ديگري باشند. ديپلماتهاي انگليسي اصرار داشتند كه بگويند سياست داخلي تنها دليل براي اتخاذ چنين تصميمي بوده است. آنها همچنين مي‌خواستند مانع از تصويب قطعنامه‌اي شوند كه عمليات نظامي را محكوم مي‌كرد؛ زيرا وكلاي دولت بريتانيا مي‌ترسيدند كه چنين قطعنامه‌اي موجب شود تا مشاركت دولت در جنگ غيرقانوني به شمار آيد. از سوي ديگر، هيچ‏گاه به بلر گفته نشد كه ممكن است، قطعنامه دوم تصويب نشود. برعكس، او همانند خيلي از ناظران سياسي فرض مي‌كرد، هر لحظه كه كاخ سفيد كاري را شروع كند، پيروزي در آن كار حتمي خواهد بود.
اما برلين، مسكو و پاريس نيروهايشان را يكي كردند و مصرانه گفتند كه تهديد عراق نمي‌تواند مجوز تهاجمي با رهبري امريكا به‏شمارآيد و ادعا كردند، بازرسيها مي‌تواند اهداف آنها را برآورده سازد و همچنين اظهار داشتند كه عراق به هيچ‌وجه در موقعيتي قرار ندارد كه بتواند زرادخانه قابل اهميتي از تسليحات بيولوژيكي و شيميايي برپا كند. اميد لندن براي تصويب قطعنامه دوم با توجه به شكل‌گيري چنين جبهه‌اي بر باد رفت.
در چنين شرايطي اغلب ناظران سياسي حدس مي‌زدند كه واشنگتن بدون سر و صدا به دنبال جلب نظر مسكو است. البته، به نظر مي‌رسيد كه اين موضوع قطعي باشد؛ زيرا وقتي كه نهمين راي براي تامين نظر اكثريت عملي شد، پوتين به منظور حفظ روابط حسنه با ايالات متحده خود را متقاعد مي‌ساخت كه از وتو صرف‌نظر كند. در آن زمان، فرانسه با تنها ديدن خود، خطر استفاده از حق وتو آن هم به تنهايي را به جان نمي‌خريد.
ولي واشنگتن هرگز نتوانست بر پوتين چيره شود و اين، براي مقامات بريتانيا واقعيت تلخي بود. پوتين در برابر اقدامات ايالات متحده نظير اصرار بر توسعه ناتو، برپايي پايگاه‌هاي نظامي در آسياي مركزي و فسخ معاهده موشكهاي ضدبالستيك، تمايل چنداني به همكاري با بوش نداشت. روسيه با اقتصاد در حال رشدش، ديگر نمي‌خواست نقش يك قدرت ضعيف را بازي كند. روسيه تلاشهاي واشنگتن مانند، پيشنهاد لغو اصلاحيه معروف وانيك ـــ جكسون مربوط به دوران جنگ سرد را به عنوان «بادام زميني‏اي» تلقي مي‌كرد كه اهدافش آرام ساختن مسكو است. مسكو خواهان محترم شمردن و يا دست‏كم تصميمات جدي بود كه متضمن منافع روسيه در عراق باشد، موضوعي كه هيچ‌گاه محقق نشد.
با اين وجود، برخلاف شكل‌گيري محور برلين، مسكو و پاريس، امكان تامين اكثريت در شوراي امنيت وجود داشت؛ ولي كاخ سفيد حتي در جلب نظر و حمايت كشورهاي آفريقايي و امريكاي لاتين در شورا شكست خورد. هنوز، مقامات سياسي اروپا از اينكه قدرت‏نماييهاي رييس‌جمهور امريكا (بدون توجه به تهديدات و تطميعاتي كه نشان داد) نتوانست او را در دستيابي به اغراضش كمك نمايد، متحير هستند. بخش عمده‌اي از علل شكست واشنگتن مربوط به اين واقعيت مي‌شود كه كولين پاول حاضر نبود از كشورهاي مهم ولي مردد ديدار به‏عمل‏آورد. امتناع پاول از سفر به اين كشورها در واقع به ديپلماسي امريكا خدشه وارد كرد و از همه بدتر اين بود كه دولت بوش با گردن كلفتي و عدم قابليت انعطافش، فاقد بديهي‌ترين ويژ‌گيهاي ديپلماسي چندجانبه‌گرايانه، يعني مصالحه‌كاري و تيزبيني بوده است.
ديپلماسي امريكا زماني در سازمان ملل داراي اثر خواهد بود كه جنبه بيطرفانه داشته باشد؛ زيرا ديگر كشورها به جاي تسليم در برابر خواسته‌هاي واشنگتن، ترجيح مي‌دهند به عنوان صداهاي خنثا و بي‌طرف شناخته شوند. در اين راستا، مي‌توان گفت كه هانس بليكس ـــ رييس بازرسان تسليحاتي سازمان ملل ـــ مي‌توانست چنين نقشي را ايفا نموده و از اين جهت، بايد رفتاري هوشمندانه‌تر با وي به‏عمل‏مي‌آمد. بدون توجه به اينكه ده سال پيش عراق براي هانس بليكس در دسترس‌تر بوده است (برخي در دولت بوش نسبت به اين موضوع نيز گلايه‌هايي داشته‌اند) بايد حل و فصل حسابها را به زمان ديگري موكول مي‌كرديم. بليكس وظيفه مهمي بر دوش داشت و بررسيهاي او بر روي كشورهاي فاقد موضع و مردد تاثيرگذار بود؛ ولي به‏جاي استقبال از او، همكاري با او و ثابت‌كردن به او درخصوص اينكه واشنگتن و بازرسان سازمان ملل با يكديگر تشريك مساعي خدشه‌ناپذيري دارند، مقامات دولت واشنگتن با او قلدرمآبانه رفتار كرده و حتي او را مسخره نمودند.
بدترين نمونه فشارهاي تاكتيكي دولت هنگامي رخ داد كه بليكس و محمدالبرادعي ـــ رييس آژانس بين‌المللي انرژي اتمي ـــ با ديك چني ملاقات نمودند. چني هشدار داد كه اگر دولتش در بازرسيهاي بليكس قصور يا اشتباهاتي ببينند «ترديدي در بي‌اعتبار ساختن وي نخواهند كرد.» پل ولفوويتز ـــ معاون وزير دفاع ـــ نيز در ملاقات جداگانه‌اي با بليكس با استهزاي احتياط‌كاري بازرسان به او گفت: «شما مي‌‌دانيد كه آنها تسليحات كشتار جمعي دارند، نمي‌دانيد؟» چنين رويه‌هايي، خام و ناشايست به شمار مي‌آمدند. بليكس كه يك بروكرات سرسخت است، اين نكته را براي ديگران روشن ساخت كه تصميم دارد در برابر واشنگتن بايستد، وي از رفتاري كه با او شده بود، بسيار خشمگين بود. دولت بريتانيا تحت فشار قرار گرفت تا تلاش گسترده‌اي براي ترميم اين نقيصه به عمل آورد. از طرف ديگر، اظهارات كيش‌كننده شخصيت، در پرتو مشكلات بعدي دولت بوش براي پيداكردن سلاحهاي كشتارجمعي عراق، مايه تاسف جدي شد. مشكلات مزبور در حالي پيش آمده‌اند كه ارتش ايالات متحده هم‌اكنون تسلط كافي بر نقاط مختلف عراق و نيز دانشمندان بلندپايه‌اش دارد.
براي دستيابي به قطعنامه دوم لازم بود، مقداري بر سر مفاد آن به‌ويژه معضل زمان‌بندي توافق حاصل شود.
لندن تمايلي براي رسيدن به چنين توافقي داشت؛ ولي واشنگتن نه. اگر دولت بوش اندكي در ماه مارس انعطاف نشان داده بود، موجب مي‌شد كه فرانسه در انزوا قرار گيرد نه ايالات متحده. در اصل، توافق‌نامه‌اي حاصل شد كه به طور ضمني از هانس بليكس پشتيباني مي‌كرد و حمايت ده كشور را به همراه داشت. توافق بر سر اين قطعنامه، متضمن اين موارد بود: تدارك نشانه‌هايي كه حاكي از تمكين عراق باشد (نظير اقامه دليل براي گاز VX و ميكروب سياه زخم، از بين بردن تمام موشكهاي السمود و يا ديگر موشكهاي غيرقانوني، اجازه‌دادن به دانشمندان براي انجام مصاحبه در خارج از عراق)، تعيين ضرب‌‌الاجل تا نيمه آوريل براي عراق به منظور پذيرش آزمايشات درنظر گرفته شده و دست آخر، احتمال اينكه عدم پذيرش و تمكين عراق باعث كشيدن ماشه استفاده از زور خواهد شد.
بلر و همكاران ديپلماتش سعي فراواني كردند تا طرح توافق‌نامه مزبور را پايه‌ريزي كنند؛ ولي هر بار واشنگتن به گونه‌اي غيرمنعطفانه تلاش آنها را به باد فنا مي‌سپرد. در عوض، بوش شايد به علت زمان‌بندي نظامي و يا به خاطر نااميدي از فرايند ديپلماتيك، ضرب‌الاجل ديگري كه حداكثر تا نيمه ماه مارس بود، پيشنهاد كرد. اگر تنها چند هفته مهلت اضافي به آن تعلق مي‌گرفت، ده راي براي قطعنامه پيشنهادي بريتانيا به همراه مي‌آورد؛ ولي بوش موضع مخالفي اتخاذ كرد. كسب يك وضعيت شامل حمايت اكثريت، برتري عمده‌اي براي كاخ سفيد به حساب نمي‌آمد، جدا از اينكه ايالات متحده فكر مي‌كرد، حفظ آن اكثريت توسط پيروزي نظامي ممكن خواهد بود. بلر اعتقاد داشت، تلاش صادقانه و خوبي براي حصول توافق به عمل آمده است و امريكاييها تا همين اندازه را كافي مي‌دانستند.
فرانسه در پايان هر مرحله، دلهره قرار گرفتن در اقليت را در سر مي‌پروراند. آنها به گونه‌اي نوميدانه مي‌خواستند از به‏كاربردن حق وتوي خود پرهيز كنند؛ زيرا موجب مي‌شد، هرگونه نقشي را در عراق پس از صدام از دست بدهد. به همين خاطر، دي ويلپين مفتضحانه به سفر آفريقا رفت تا جبهه‌اي عليه ايالات متحده بگشايد؛ ولي يازده ساعت بعد درست پس از تهديد آشكار او به وتو، شيراك جدول زماني سي‌ روزه‌اي را پيشنهاد داد كه در واقع، نسخه‌اي ضعيف‌تر از نمونه ارايه‏شده توسط بريتانيا بود.
اما از نقطه نظر كاخ سفيد، شيراك اختلافات را بيشتر كرده بود.  شيراك در تماس تلفني با بوش به او گفت: «من متقاعد شده‌ام كه تهديد فوري و يا آني وجود ندارد.» ولي بوش برخلاف شيراك اصرار داشت كه «عراق مردم امريكا را تهديد مي‌كند.» غلط يا درست، دولت بوش اعتقاد داشت كه منافع حياتي ايالات متحده در مخاطره است و تهديد شيراك به وتو، به شدت غيردوستانه به شمار مي‌آيد.
مخالفت فرانسه، تصويب قطعنامه دوم را غيرممكن ساخت. از سوي ديگر، شكست ايالات متحده در فضاسازي ديپلماتيك و ارايه توافق‌نامه‌هاي متعادل نيز دستيابي به اجماع در شوراي امنيت را غيرممكن كرد.
نزاعي كه در شوراي امنيت بر سر دومين قطعنامه به وجود آمد، تنها در مورد عراق نبود. مخالفان قطعنامه پيشنهادي امريكا و بريتانيا مي‌گفتند، آنها با كاخ سفيد مي‌جنگند؛ زيرا باور دارند كه تهديدي عليه نظم جهاني است.
جدا از همه اينها، اين دكترين حملات پيش‌‌گيرانه امريكا بود كه ديپلماسي امريكا را خدشه‌دار كرد و اگر ما جنگ عليه عراق را از اين دريچه بررسي كنيم، درمي‌يابيم كه اين جنگ به جاي تقويت قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل، باعث شكل‌گيري و ظهور رويه‎اي امريكايي گرديد. هر يك از مقامات ايالات متحده تصميم مي‌گرفتند، ادبيات جديد و مفتضحانه حملات پيش‌‌گيرانه و برتري قدرت امريكا را در بيانيه‌هاي سالانه خود بگنجانند و سپس، آنها را به عنوان دكترين جديد ايالات متحده به جهان معرفي نمايند و توجهي نداشتند كه طرح‌ اين موضوعات، چه تاثيري بر منازعه پيش‏رويشان دارد. از طرف ديگر، هرگاه مقامات امريكا تلاش مي‌كردند به ديگران بقبولانند كه هدفشان حمايت از قطعنامه‌هاي سازمان ملل در مورد عراق است، خود را در برابر ديوار بلندي از شك و ترديد مي‌يافتند. آنها با اين سوال مواجه مي‌شدند كه آ‌يا عراق، نخستين كشوري خواهد بود كه در معرض حملات پيش‌گيرانه قرار خواهد گرفت؟ چه كسي تصميم مي‌گيرد كه وجود يك تهديد، موجب تاييد عمليات پيش‌‌گيرانه است؟ سازمان ملل چگونه قادر خواهد بود، تهاجمي بدون انگيزه به كشوري ديگر را تاييد كند؟ در صورتي كه كشورهاي نظير هندوستان، پاكستان، روسيه يا چين نسبت به حق خود درخصوص حمله پيش‌گيرانه به هر جا كه احساس خطر كنند، پافشاري نمايند، چه رخ خواهد داد؟ بيشتر دنيا تصميم گرفتند از اينكه شوراي امنيت به اهرمي براي حملات پيشگيرانه به رهبري امريكا تبديل شود، جلوگيري نمايند. اگر اصلي‌ترين اولويت واشنگتن در پاييز سال 2002 به‏دست آوردن حمايت براي انجام عمليات عليه عراق بوده است، پس به سختي مي‌توان باور كرد كه اقدام كشورهاي مخالف جنگ، يك اقدام پيش‌گيرانه بوده نه به راه انداختن بحث بر سر اينكه آيا ايالات متحده حق حمله به هر كسي كه دلش بخواهد و يا لازم بداند را دارد؟
چنين گفته شده كه جدال بر سر حملات پيش‌گيرانه مي‌توانست به خودي خود حل و فصل گردد؛ ولي روابط بين‌الملل شباهت زيادي به روابط بين اشخاص دارد. هر كشوري مقدار معيني حسن نيت نسبت به ديگران به خرج مي‌دهد. متاسفانه، در پاييز سال گذشته، حساب سپرده حسن نيت ايالات متحده تمام شد. به نظر مي‌رسيد، بوش مرام‌نامه‌اي را كه هنگام نامزدي رياست جمهوري‌اش خيلي شمرده شمرده بيان مي‌كرد، فراموش كرده باشد: «مهم اين است كه با مردم هنگامي كه به يكديگر نيازي نداريد، دوستانه رفتار كنيد، اگر اين كار را انجام دهيد، آنگاه پيوند محكم دوستي بنا كرده‌ايد.»
يكي از دلايل حاكي از پايان پذيرفتن اندوخته حسن نيت واشنگتن به اين واقعيت برمي‎‏گردد كه كشورهاي اروپايي توجه زيادي به معاهدات دارند. جلسات وزراي خارجه آنها كه هفته به هفته تشكيل مي‌شد، درصدد بود تا معاهدات مربوط به تشكيل اتحاديه اروپا را بهبود و اصلاح نمايد. اين وزرا در راستاي هدف مذكور، توجه ويژه‌اي به قوانين بين‌الملل و توافق‌نامه‌هاي رسمي داشته و آنها را به عنوان جريان اصلي سياست خارجي خود به‏شمارمي‌آوردند. با اين وجود، دولت بوش جنگ با تمام معاهدات برجسته بين‌المللي را آغاز نمود. در ابتدا، پيمان كيوتو در مورد محيط زيست را رد كرد و سپس از معاهده موشكهاي ضدبالستيك سال 1972 به طور يك‏جانبه‌ كناره‌گيري نمود و معاهده جامع تست‌بان را مردود شمرد. دولت بوش پيمان‌نامه سلاحهاي بيولوژيكي را نيز نپذيرفت.
سياست ايالات متحده در مورد دادگاه بين‌المللي جنايات جنگي نيز غيرعادي بود. ممكن است، توافق‌نامه دادگاه مذكور داراي كاستيهايي باشد؛ ولي دولت بوش هنگامي كه اعلام كرد، امضاي كلينتون در مورد توافق‌نامه مزبور به اين دليل كه به تصويب كنگره نرسيده، باطل و ملغا است، در واقع، پايه قانوني جديد را درهم‏شكست.
بعدها، بوش براي تضعيف دادگاه بين‌المللي رسيدگي به جنايات جنگي، نبرد تلخي را با دادگاه شروع كرد. او از ديگر كشورهاي اروپايي خواست از تعقيب قضايي نظاميان و شهروندان امريكايي چشم‌پوشي نمايند. در واقع، اين ايده كه دادگاه مزبور بتواند يك دولت اروپايي را برخلاف اعتراضات و مخالفتهاي دولت ايالات متحده، مجبور به زنداني كردن يك شهروند اروپايي بنمايد، نه تنها براي دولت بوش بسيار دور از انتظار است؛ بلكه به لحاظ سياسي نيز غيرقابل تصور به شمار مي‌آيد.
از طرفي ديگر، موضوع زندانيان گوانتانامو ممكن است، نقطه پاياني براي همدردي و همبستگي اروپاييان با ايالات متحده بعد از يازده سپتامبر باشد. هنگامي كه رامسفلد با لحن غيرمودبانه‎اي به رد قابل اجرا بودن معاهدات ژنو در مورد زندانيان مذكور در 16 ژانويه سال 2002 پرداخت، اروپا در قالب واكنشهاي سياسي او را محكوم كرد. همچنين، رامسفلد در آن موقع گفت كه «كوچكترين نگراني» در مورد اينكه چه رفتاري با زندانيان گوانتانامو به خاطر حملات سازمان يافته آنها به برجهاي مركز تجارت جهاني و پنتاگون مي‌شود، ندارد. حتي هفته‌نامه اكونوميست طرفدار امريكا نيز اين ديدگاه را «لايق ملتي ندانست كه حاكميت قانون را از بدو تولدش، گرامي داشته‌اند.»
بدبختانه، موضوع گوانتانامو براي مخالفان امريكايي‌گرايي تبديل به نقطه قوتي شد. منتقدان استدلال مي‌كردند كه واقعيت عدم پايبندي امريكا به معاهدات ژنو (در اين مورد)، نشان دهنده اين معنا است كه دولت بوش درحقيقت، خود را بالاتر از قوانين ملتها مي‌داند. يكي از ديپلماتهايي كه نسبت به رامسفلد باهوش‌تر بود، در پاسخ به سوالي مبني بر قابل اجرا بودن قوانين ژنو در مورد زندانيان گوانتانامو، به سادگي گفت: «البته كه ما اصول معاهدات ژنو را در مورد هر كسي كه زنداني كرده‌ايم، رعايت مي‌نماييم» و سپس توضيح داد كه حقوق‌دانان دولت درحال بررسي چگونگي به‏كاربردن آن قوانين در اين مورد جديد هستند. در واقع، اين موضعي بود كه دولت ايالات متحده در پايان ماجرا اتخاذ كرد؛ ولي تا آن موقع، خسارت وارد شده بود.
همچنين، واشنگتن به خاطر نحوه نگرشش به ناتو، اروپا را از خود بيزار ساخت. مقامات ارشد ناتو هنگامي كه پيشنهاد پيمان كمك آنها، بعد از حوادث يازده سپتامبر از سوي امريكا رد شد، جوش آوردند. اگرچه درخواست بند V اساسنامه ناتو (آمادگي خودپدافندي دو جانبه) از سوي يكي از اعضا بيشتر به منزله اقدام سياسي است تا تصويب اقدامات نظامي مشترك، ولي هنگامي كه پنتاگون به دنبال اين درخواست،  رويه‌اي مبني بر بي‌اعتبارسازي نقش ناتو در افغانستان را در پيش گرفت، راسل ـــ دبير كل ناتو ـــ به شدت خشمگين شد. ناتو براي مدت طولاني، محله‌اي دلخواه براي ايالات متحده به شمار مي‌آمده است؛ ولي پيام اخير واشنگتن با اين عنوان كه «با ما كاري نداشته باشيد، ما خودمان به شما خبر خواهيم داد» بسياري از اروپاييان را به اين نتيجه‌گيري رساند كه ديگر، ناتو هم براي امريكاييها ارزشي ندارد.
آخرين دليل كاهش حسن‌نيتها نسبت به ايالات متحده، رويه‌اي بود كه واشنگتن درخصوص صلح خاورميانه اتخاذ كرده بود. اگرچه همه مي‌دانستند كه توقف خشونت بين اعراب و اسراييل چقدر دشوار خواهد بود؛ ولي انتظار داشتند، دولت ايالات متحده در اين راه تلاش كند. حمايت همه‌جانبه بوش از آريل شارون ـــ نخست‌وزير اسراييل ـــ و عدم مشاركت سطح بالاي دولتش در فرايند صلح قبل از تابستان سال جاري، موجب دشواري كار واشنگتن در جلب حمايت براي جنگ عليه عراق گرديد. دست‏كم، بلر اين معضل را دريافت و بوش را وادار ساخت تا سرمايه سياسي عمده‌اي را براي سوق فلسطينيان و اسراييليها به سوي مصالحه و سازش، به‏كارگيرد. اگرچه كاخ سفيد درست قبل از تهاجم به عراق، حركت به اين سمت را آغاز كرد؛ ولي تلاشهايش براي جبران صدمات ناشي از دو سال ناديده‌گرفتن حساب شده اين موضوع، بحراني بسيار اندك و ديرهنگام بود.
بعد از شكست ديپلماتيك امريكا در نيويورك، پرسش روز و فراگير اين بود كه چرا ايالات متحده براي جلب حمايت از جنگ مجبور شد به سراغ كشورهاي آفريقايي نظير آنگولا، كامرون يا گينه و يا كشورهاي امريكاي لاتين نظير شيلي و مكزيك برود؟ بسياري از اينكه چرا اين كشورهاي كوچك بايد در فرايند تصميم‌گيري بر سر مشروع بودن يا نبودن يك اقدام بين‌المللي چنين نقش مهمي را ايفا نمايند، شگفت‌زده بودند.
با اين حال، حقيقت دارد كه سيستم سازمان ملل كار خودش را كرد؛ زيرا اعضاي غيردايم شوراي امنيت مواضعي اتخاذ كردند كه منعكس‌كننده ديدگاه‌هاي گروه‌هاي منطقه‌اي‌شان بود، به عنوان مثال، كشورهاي آفريقايي به‏طور دقيق به معرفي مخالفت سراسري آفريقا نسبت به جنگ پرداختند. مكزيك و شيلي نيز همين كار را براي امريكاي لاتين انجام دادند. كشورهاي اروپايي عضو شورا نيز مطابق با نقطه‏نظرات همسايگانشان عمل كردند. بلغارستان در راستاي مخالفت كشورهاي اروپاي مركزي و شرقي با صدام، به ابراز همبستگي با ايالات متحده همت گماشت. شكاف بين فرانسه و آلمان با اسپانيا و رژيم پادشاهي بريتانيا، به وضوح نشانگر شكاف ميان دولتهاي اروپاي غربي بود؛ بنابراين، عدم حمايت اعضاي شورا از موضع امريكا و بريتانيا، يك شكست سيستماتيك (ناشي از سيستم شورا) به شمار نمي‌آمد، بلكه منعكس‌كننده واقعيتي بين‌المللي بود.
مخالفت چين و كشورهاي خاورميانه‏اي و آفريقايي با جنگ عليه عراق، قابل پيش‌بيني بود؛ ولي عدم توجه دمكراسيهاي دنيا به اهميت حمايت از درخواستهاي سازمان ملل براي خلع‌سلاح و يا پايان دادن به رنج مردم عراق، بسيار عجيب بود. شايد بتوان اين‎گونه تفسير كرد كه تاكيد بوش در ميان رهبران جهان مبني بر ديپلماسي شخصي نتوانست به جلب حمايت كشورهاي دمكراتيكي بپردازد كه دولتهايشان قادر به انجام همكاري در مقابل افكار عمومي نيستند. ايالات متحده براي پركردن اين اختلاف بايد ديپلماسي عمومي را پيشه خود مي‌كرد؛ ولي تلاشهاي دولت در اين جبهه هم بي‌رمق بود. درست است كه پاول در جلسه شوراي امنيت نيويورك به معرفي شرارتهاي رژيم صدام پرداخت؛ اما اين كار او بخشي از يك تلاش نبود؛ بلكه تنها، تلاش او براي برطرف‌كردن اختلافات به‏شمارمي‌آمد. علاوه بر اين پاول در اين جلسه موضوع قابل پذيرشي ارايه نكرد. او به قطعه‌هايي از مكالماتي اشاره كرد كه حاكي از مخفي‌كردن «چيزي» توسط عراق بود و ترس از اينكه ممكن است، بازرسان سازمان ملل چه چيزي پيدا كنند؟ ولي اينكه آن «چيز» چه مي‌توانسته باشد، تنها جنبه بررسي داشته است، نه مشخص شدن دقيق و از روي اطمينان. البته اين به آن معنا نيست كه تلاشهاي پاول و بلر براي متقاعد كردن ديگران درخصوص وجود سلاحهاي كشتار جمعي در عراق را ناديده بگيريم؛ ولي ترديد در مورد كارهاي اطلاعاتي هنگام بازرسي جوامع غيرشفاف و به اصطلاح بسته، اجتناب‌ناپذير است. ايالات متحده در فقدان حمايت و اعتماد ديپلماتيك ديگر كشورها نسبت به خود، نيازمند اسناد و مداركي فارغ از شك و ترديد بود. كار پاول در آن جلسه به اندازه كافي محكم و متقن به شمار نمي‌آمد.
همان‎گونه كه اشاره شد، تغيير در توضيحات مربوط به علل نياز به جنگ از ديگر معضلات امريكا بود. چرخش دولت در اقامه دلايل خود از تهديد سلاحهاي كشتارجمعي به ارتباط با القاعده و يا طرح‌ ادعاي ويلسونس در مورد دمكراسي و تضييع حقوق بشر در خاورميانه، بسياري را متقاعد ساخت كه رييس‌جمهور امريكا تصميم دارد، به هر نحوي كه شده به يك كشور حمله كند.
فقدان هماهنگي و همكاري بين وزارت خارجه و وزارت دفاع معضل بعدي بود. ديپلماتهاي امريكايي بر روي بحث سلاحهاي كشتار جمعي تاكيد مي‌ورزيدند؛ زيرا اين بحث، جنگ را در قالب عباراتي نظير نقض قطعنامه‌هاي سازمان ملل توسط عراق، جايز مي‌شمرد؛ در حالي كه مقامات وزارت دفاع اغلب موضوع ارتباط القاعده را پيش مي‌كشيدند كه هيچ خريداري در خارج از مرزهاي ايالات متحده نداشت.
در واقع، حاضرشدن مكرر رامسفلد در انظار عمومي بيش از آنكه موجب كمك به دعوي كشورش در دادگاه افكار عمومي شود، به ‌آن لطمه وارد ساخت. ممكن است، زبان بي‌پرده او باعث به ارمغان آوردن خنده در ميان مجموعه‌هاي داخل كشور شده باشد؛ ولي هر نوع لغزش و توهين وي موجب بيزاري و تنفر در سرتاسر اروپا مي‌گرديد. ديپلماسي عمومي بايد ترغيب‌كننده باشد، نه خشمگين‌كننده. مقامات رسمي آلمان هنوز هم نمي‌توانند رامسفلد را به خاطر لفاظي‌اش ببخشند كه در آن، آلمان را با كشورهايي مانند كوبا به اين جهت كه از جنگ حمايت نكرده‌ است، گره زد. غلبه‌ بر روحيه آرامش‌طلب آلمان پس از جنگ جهاني‌ دوم، حتي در بهترين شرايط نيز آسان نبوده است، به چالش‌كشيدن هسته ارزشهاي دمكراتيك آلمان، آن هم با مقايسه‌كردنش با ديگر كشورها، فقط باعث شد تا پاي ديپلماتهايش در گل فرو ماند.
اهانت پرآوازه رامسفلد نسبت به ناتو، سازمان ملل و هر قدرت ديگري به جز ارتش امريكا، باعث اثبات عدم شايستگي او براي تفهيم دعوي امريكا در ميان اروپاييان گرديد. او براي ترساندن يكسان مقامات امريكا و بريتانيا اصرار داشت، هر درخواستي را براي مصاحبه، حتي در طول بحران بپذيرد و در آن مصاحبه‌ها، خشن‌ترين حالت ممكن را به نيم‌رخ صورت خود بدهد. صادقانه‌ترين نقل قول را نخست‌وزير كم‌حرف اسپانيا كه متحد قاطع بوش نيز به‏شمارمي‌‌آمد، بر زبان آورد، او براي شكل‌گيري يك ائتلاف گفت: «آنچه كه ما به آن نياز داريم، تعداد زيادي پاول است، نه رامسفلد» با اين حال، نمي‌توان تنها رامسفلد را به خاطر افتضاح ديپلماتيك راي منفي پارلمان تركيه در اول مارس به بستن راه نظاميان ايالات متحده، سرزنش كرد. اقدامي كه از گشوده‌شدن يك جبهه شمالي بر عليه صدام جلوگيري به‏عمل‏آورد. تقصير اين رسوايي بر عهده كل دولت بوش است. برخلاف تحسين تركيه براي دمكراسي‌اش، ديپلماتهاي امريكا آمادگي لازم براي برخورد با مجلسي بي‌تجربه و بدقلق را نداشتند. علاوه بر اين، كم‏وبيش هيچ اقدامي براي تغيير افكار عمومي تركيه كه به گونه‌اي ثابت و محكم مخالف جنگ بودند، به‏عمل‏نيامد. در عوض، مطبوعات تركيه گزارشات مكرري از اهانتها و تحقيرهاي مقامات امريكا درج نموده و عنوان مي‌داشتند كه امريكاييها با تعيين ضرب‌الاجلهاي تلفني، به تركيه بلوف مي‌زنند. ولفوويتز در آ‎غاز بحران، لافي زد، مبني بر اينكه حمايت تركيه از استقرار نظاميان امريكا تضمين شده است؛ ولي هنگامي‌ كه اوضاع رو به وخامت گراييد، به جاي اينكه پاول با سفر به آنكارا سعي كند، يكي يكي نمايندگان مهم ترك را متقاعد سازد، وزارت خارجه و پنتاگون هر دو براي به‏دست‏آوردن پيروزي، به نظاميان تركيه تكيه كردند. سرانجام، لايحه دولت با اختلاف چند راي با عدم تصويب مجلس روبه‎رو شد. به نظر مي‌رسد، اگر اندكي دقت و توجه ويژه‌ لحاظ مي‌گرديد، نتيجه ديگري به دست مي‌آمد؛ ولي دولت بوش در انجام اين كار نيز ناكام ماند. حاصل راي مجلس تركيه نه تنها عمليات نظامي ايالات متحده را دچار گسيختگي كرد؛ بلكه كشورهاي كوچك‏تر را نيز در مقاومت عليه فشار امريكا در شوراي امنيت ترغيب نمود.
اكنون، ديپلماتهاي امريكا اين واقعيت را دريافته‌اند كه هيچ استراتژي و ديپلماسي عمومي‏اي وجود ندارد كه بتواند افكار عمومي برجسته خارجي را متقاعد ساخته و يا دست‏كم موجب كاهش مخالفتها شود. دشوار است كه درخصوص ميزان اهميت اين شكست مبالغه كنيم. اثري از آراي مهم كشورهاي دمكراتيكي نظير شيلي و مكزيك وجود نداشت. نزديك‌بودن پيوندهاي مشخص روساي‌جمهور اين كشورها با بوش چندان اهميتي ندارد؛ بلكه واقعيت اين است كه ريكاردو لاگوس ـــ رييس‌جمهور شيلي ـــ و وي‌سنت فوكس ـــ رييس‌جمهور مكزيك ـــ نمي‌توانستند به سادگي، موضوعي نظير جنگ و صلح را با گفتن اين مطلب به مجالس پارلماني خود بقبولانند كه نمي‌خواهند كاخ سفيد را آزرده ساخته يا مخاطره عمل متقابل را به جان خريدار شوند. به همين نحو نيز مي‌توان گفت كه افكار عمومي در فرانسه و يا سرتاسر اروپا، چندان هم ضدجنگ نبوده و مي‌توان حدس زد كه حتي مخالفت شيراك با جنگ نيز چندان جدي و محكم نبوده باشد.
روي‌‌هم‌رفته، مي‌توان گفت كه معضل اصلي، فقدان استراتژي جامع و منسجم ايالات متحده درخصوص ديپلماسي قبل از جنگ بوده است. اگرچه ممكن است، استفاده از نيروي نظامي قاطع و همه‌جانبه نيز توسط پاول در پنتاگون به امضا رسيده باشد؛ ولي واقعيت امر اين است كه او دولت بوش را براي اتخاذ رويه‌اي يكسان در ديپلماسي متقاعد نكرد. شايد به اين دليل كه چني و رامسفلد از چنين استراتژي‏اي حمايت به‏عمل‏نمي‌آوردند و يا شايد مجموعه دولت اعتقاد داشت كه تامين مشروعيت بين‌المللي براي جنگ، خيلي مهم نمي‌باشد. با اين حال، دليل عدم توانايي او، خواه بي‌كفايتي باشد و يا جهان‌بيني‌اش، واقعيت اين است كه شكست واشنگتن در حفظ ثبات و استحكام در ديپلماسي براي توجيه جنگ، هماهنگ و همزمان‌سازي اقدامات نظامي و ديپلماتيك، برنامه‌ريزي براي چگونگي برخورد با عراق در صورتي كه بخشي از درخواستهاي سازمان ملل را بپذيرد، فراهم كردن زمينه براي قطعنامه دوم و پيروزي بر افكار بين‌المللي، شديدترين شكست ديپلماتيك را براي سياست خارجي امريكا به‏ارمغان‎آورد. عده زيادي از دولتمردان بوش به ظاهر سعي دارند كه اين شكست ديپلماتيك را به عنوان يك ناكامي جزيي قلمداد نموده و تصور كنند، اين پيروزي نظامي است كه در اذهان باقي خواهد ماند. تا حدي حق با چنين مقاماتي است؛ چرا كه واشنگتن با اين كار خود، درس محكمي به ديكتاتورها و حاميان تروريسم داد و مردم عراق از دست يك حاكم مستبد رهايي يافتند؛ اما اگر سرانجام، نوعي از حكومت كه منتخب مردم است، در بغداد زمام امور را به‏دست‏بگيرد، آنگاه دمكراسي در خاورميانه شروع به رشد خواهد كرد.
با اين وجود، تمام اهدافي كه به دنبال آن هستيم، مي‌توانست و بايد توسط حمايت بين‌المللي حاصل مي‌شد. امريكاييان بايد اين واقعيت را بفهمند و نسبت به آن نگران باشند كه هم اكنون بسياري در سرتاسر دنيا اميدوارند، امريكا در عراق شكست بخورد، نظاميان بيشتري از او كشته شوند و سرانجام، مجبور به خروج‌ از مخمصه شود.
نتايج بعدي شكست واشنگتن زماني آشكار خواهد شد كه يك دولت درصدد توليد سلاحهاي كشتار جمعي برآيد. اگرچه جلوگيري از تكثير چنين سلاحهايي، شالوده نظام اولويتي ايالات متحده در تامين امنيت ملي‌اش به‏شمارمي‌آيد؛ ولي پيروزي در اين نبرد نيازي به نيروي نظامي بيشتر و راي مثبت افكار عمومي امريكا ندارد؛ بلكه لازمه اصلي آن همكاري با كشورهاي دنياست. بدبختانه، افتضاح ديپلماتيك بر سر موضوع عراق، موجب صدمه‌زدن به نظام بين‌المللي‎اي كه پاسخگو، كنترل‌كننده و تنظيم‌كننده اقدامات در برابر تهديد سلاحهاي كشتار جمعي است را به‏شدت دچار آسيب كرده است و مفهوم خلع‌سلاح‌سازي اجباري را بي‌اعتبار ساخته است. حتي اكنون دولت بوش نيز دريافته است كه چگونگي رفتار با كره شمالي و ايران نيازمند به توسل به نظام بين‌المللي است.
ولي اين سوال مطرح مي‌شود كه پيگيري خلع‌سلاح اجباري از سوي سازمان ملل چه عواقبي به همراه خواهد داشت؟ حملات اخير واشنگتن نسبت به ناكارامدي بازرسان سازمان ملل، جايي براي اعتماد عمومي درخصوص قضاوتهاي بازرسان مذكور در آينده باقي نخواهد گذاشت.
نگران‌كننده‌تر اين است كه شكست در پيداكردن سلاحهاي كشتار جمعي چگونه رتق و فتق خواهد شد؟ ايالات متحده با بناي تصميمش مبني بر جنگ بر اساس گزارشات سازمان اطلاعات امريكا (سيا) و نيز ارزيابيهايش در مورد جدي‌بودن تهديدات عراق و نه بر اراده جمعي سازمان ملل، اعتبار خود را در مخاطره افكنده است. متاسفانه، واشنگتن براي توجيه نخستين اقدامش، اغراقهاي فراواني در مورد نزديك‌بودن تهديد عراق به‏عمل‏آورده است. از سوي ديگر، بايد اذعان نمود، اغلب اطلاعات اساسي كه موجب شد، بيشتر نهادهاي اطلاعاتي نتيجه بگيرند، عراق داراي تسليحات شيميايي و بيولوژيكي بوده و يا آنها را پنهان كرده است، از سوي بازرسان سازمان ملل ارايه گرديده و تنها همان اطلاعات براي توجيه عمليات نظامي كافي مي‌بود؛ ولي سرعت جمع‌آوري و ارايه اطلاعات به ظاهر مطلوب واشنگتن نبود؛ بنابراين، مقامات ايالات متحده قضيه تهديد قريب‌الوقوع را وارد ميدان كردند. اظهارات ديك چني مبني بر اينكه «عراق تسليحات هسته‌اي در دست احيا دارد» يك نمونه از برجسته‌ترين اغراق‌گوييها است. ايالات متحده هنوز هم در حال پرداخت هزينه‌هاي چنين ادعاهاي باطلي است.
دولت بوش بايد بر روي تمرد عراق از اجراي قطعنامه‌هاي سازمان ملل تاكيد مي‌ورزيد، نه اطلاعات خودش. هيچ كشوري ترديد ندارد كه عراق با بازرسان سازمان ملل، همكاري مطلوبي نداشت.
اگر جنگ ديرتر آغاز شده بود؛ يعني بعد از اينكه بليكس و بيشتر اعضاي شوراي امنيت درمي‌يافتند كه عراق به طور كامل خلع‌سلاح نشده است، آنگاه جست‌وجو براي كشف تسليحات كشتار جمعي تبديل به نوعي نمايش بين‌المللي ـــ يعني، همان‎گونه كه الان هست ــ نمي‌شد. اگر جنگي آغاز شده بود كه داراي مشروعيت بيشتري بود، آنگاه اين عراق بود كه زير ذره‎بين ملتها قرار مي‌گرفت نه ايالات متحده.
غم‌انگيزتر اينكه ممكن است، هرگز حقيقت، در مورد سلاحهاي كشتار جمعي صدام آشكار نشود. از اين به بعد، واشنگتن براي جلب حمايت ديگر كشورها جهت جلوگيري از تكثير سلاحهاي كشتار جمعي نيازمند اعتماد جامعه جهاني به اطلاعات و انگيزه‌هايش مي‌باشد؛ ولي در حال حاضر چنين اعتمادي وجود ندارد و بعد از به وجود آمدن رسوايي و افتضاح ديپلماتيك كنوني در عراق، به سختي مي‌توان تصور كرد كه اعتماد گذشته را بتوان دوباره جلب كرد.
شكست در پيداكردن تسليحات كشتار جمعي هم‏اكنون توسط پاريس مورد توجه و تامل قرار گرفته است. يكي از مقامات بلندپايه فرانسوي گفته است كه اگر مقادير قابل ملاحظه‌اي سلاحهاي بيولوژيكي و يا شيميايي پيدا مي‌شدند، «ما هم‌اكنون مرده بوديم» ولي هنوز چنين چيزهايي پيدا نشده است. اگرچه هنوز هم به نظر مي‌رسد، ارزيابي ژاك شيراك نسبت به اينكه توانايي صدام در توليد سلاحهاي كشتار جمعي بسيار محدود است، مقرون به صحت مي‌باشد؛ ولي منافع فرانسه هم دچار لطماتي شده است.
دولتمردان فرانسوي با توجه به خيالات دي‌ويلپن در مورد ابهت فرانسه كه نتيجه‌اي جز مخالفتي بي‌حاصل عليه جنگ نداشت، اكنون عقب‌نشيني كرده‌اند. مخالفت پاريس با جنگ موجب شد تا عراقيها، فرانسه را حامي رژيم صدام بدانند و در دنياي عرب نيز فرانسه به عنوان كشوري شناخته مي‌شود كه در جلوگيري از تهاجم امريكا ناموفق بوده است.
اگر اين جنگ همراه با مشروعيت بيشتري بود، خشم و غضب كنوني عليه نيروهاي امريكايي مستقر در عراق به كمترين حد خود مي‌رسيد و اگر پاي سازمان ملل به ميان مي‌آمد، جمع‌آوري نيروهاي پاسدار صلح از اطراف دنيا و تحت فرمان امريكا، آسان‌تر مي‌شد. آنگاه، بار مخاطرات رو به رشد آشوب عراق تسهيم مي‌گرديد و مشاركت آنها در ساخت نهادهاي جديد محقق مي‌شد. وقتي اقدام به اشغال يك كشور مي‌نماييد، بايد بدانيد كه نمي‌توانيد به سادگي جايگزيني را براي مهر تصويب سازمان ملل پيدا كنيد. تجربه عمليات صلح در بوسني و كوزو نشان داد كه عمليات نظاميان امريكا زير لواي سازمان ملل، موجب متجاوز خواندن آنها از سوي مردم بومي نخواهد شد. اگر واشنگتن به عواقب ديپلماتيك جنگ با دقتي به اندازه جزييات و اجزاي نظامي قضيه انديشيده بود، از بسياري صدمات وارده جلوگيري مي‌شد. اشتياق امريكا براي به‏كاربردن قدرت، آن هم به تنهايي، برخي را متقاعد ساخت تا به مقابله با ديكتاتوري عراق پرداخته شود.
ولي به كار بردن قدرت بدون ديپلماسي دقيق، موجب شد تا اعتبار و شهرت امريكا لكه‌دار گردد.
اگر دفعه ديگري وجود داشته باشد، ايالات متحده بايد با دقت بيشتري به هماهنگ‌سازي زور و ديپلماسي بپردازد و به‏يادداشته‏ باشد كه اين ابزارها مكمل يكديگرند و هنگامي‌كه با هم به‏كار گرفته شوند، موثرترند نه هنگامي كه برنامه‌ريزان نظامي ايالات متحده اقدام به در نظر گرفتن دكترين پاول مبني بر «قدرت قاطع و درهم شكننده» بنمايند، استراتژيهاي ديپلماتيك امريكا نيز بايد كل نيروهاي دولت را در جهتي متقاعدكننده، سازمان‌دهي و راهبري نمايند. فقط در اين صورت است كه دنيا مي‌تواند به درست‌بودن ادعاي امريكا پي‏ببرد.